سنگ کاغذ قیچی
نه ازدحام ماشین ها ، نه بی شماری آدم ها، شهر را ، جای خالی تو ، برای من تنگ کرده
است مرا شکسته ای و تبر را ، روی دوش
خودم گذاشته ای بیچاره دلم ، به کدام درد ایمان بیاورد؟ مگرعطف به ماسبق هم می شود قانون لعنتی مرگ که من هنوز خودم را نکشته ام و تو مرا خاک کرده ای برای منی ، که تو را از دست
داده ام غمگین ترین لحظه، همان وقت
هاییست که می خندم کسی تازگی ها خبری از خدا نشنیده ؟ می ترسم جهان تمام شده باشد
و ما ، همچنان بیهوده زندگی می کنیم در تو آتشیست در من هزار کولی ، که تا صبح در حوالی چشم های تو می رقصند تا پایان این جنگ، یک سرباز
باقی مانده ماشه را بکشی همه جا
صلح می شود سکوت، همیشه رضایت نیست گاهی فقط بغضیست که مجال فریاد شدن نمی یابد تمام رویاهایم را زیر همین سقف چال کرده ام مانند فرمانده ای که بین سرباز
های مرده اش هیچ فرقی نمی گذارد
به من که می رسی به جای سلام ، فاتحه ای
بخوان این جنازه تا اطلاع ثانوی زندگی می کند تو قهر می کنی و تمام کاغذ های دفترم بی خط می شوند من تو را نقاشی می کنم چشم چشم دو ابرو ی خودم را می کشم توی صورتت حالا هر چقدر هم قهر کنی من اخم نمی کنم دل تنگ شدن یعنی تو نیستی و من هر روز، از تو یک خاطره جدید می سازم جا مانده ام از تو مثل مسافری که می ماند پای قطاری، که بلیطش را نداشته است لب هایم تاول زده، انقدر که داغ
داغ نام تو را صدا
کرده ام تا از دهن نیفتاده آمدنت
برگرد مثل رقابت های نفس گیر ورزشی که در چشم تماشاگرانش یک
بازی دوستانه است ما هر روز برای کمی پول ، با هم می جنگیم دیگران ساده می گویند رفته
است سر کار تمام خواب هایم غرق خون شده اند حتما کسی در
تخت خواب من خزیده و به رویا های من چاقو زده است دقیقه ای
چند بار در را باز می کنم و می بندم شاید تو سرزده آمده باشی ، ومن صدای در زدنت را نشنیده باشم من جواب سوالی هستم که تو هیچ وقت ، از خودت نمی پرسی این جاده ، فقط بلوف می زند هم پایش نرو کوره راه درمانده ایست که خودش هم گم شده است همه رویاهایم بدون تو، پانچ
شده اند مثل همین گذرنامه کهنه که مانده در کشوی میز و دیگر ، مرا
از هیچ مرزی رد نمی کند یک روز شیروانی تمام خانه های شهر را مثل ناخن هایم لاک می زنم بعد دست هایم را می گذارم کنار پنجره تو می آیی تک تک انگشت هایم را بلند می کنی زنگ خانه تان را
پیدا نمی کنی همان جا کف دست من
خوابت میبرد کسی انگار در من تاکسی گرفته است در
بست تمام خاطره هایم را گشته ایم و هنوز هیچ نامی به نظرش آشنا نیامده
اصلا فرض کن تو یک مشت به من زده ای ومن تو را به رگبار کشیده ام دیگر چه فرقی می کند
ما هر
دو مرده ایم
در دهانم کفتری تخم کرده است و من از ترس خراب شدن لانه اش، تمام
حرف هایم را قورت می دهم مورچه ها و سرباز ها به صف شده اند امشب چه قدر جنازه ، به سمت
خانه برده می شود اداره هوا شناسی که نمی فهمد ابری که باشد تو نمی آیی آفتابی یعنی جای
دیگری خواهی رفت چه فرقی می کند زنی که پخش شده روی آسفالت
ازکدام طبقه افتاده به پرده های کشیده نگاه کن هیچ پنجره ای دلواپس نبودن او نیست حالا جواب یاس امین الدوله را چه بدهم؟ به امید دیدن دوباره تو، از خواب زمستانی بیدار شده ما دو کهنه سرباز بودیم که سال ها از جنگ گذشته بود و ما هر روز، می نشستیم روبروی هم تفنگ هایمان را برق می انداختیم و همدیگررا
ترسو صدا می کردیم حالا تو رفته ای کسی چیزی از جنگ نمی داند و من حسابی ترسیده ام ، رفیق
شاید باید که زمین، یواش تر می
چرخید که اینقدر گیج نخوریم که اینقدر سرمان به سنگ نخورد
| Design By : Mihantheme |

