X
تبلیغات
سنگ کاغذ قیچی


سنگ کاغذ قیچی



اصلا هر چی می کشیم ، از دست تقویم می کشیم. ما را مسخ کرده انگار .شدیم غلام حلقه به گوش ورق هاش. انگار صاحب اختیار همه چیز اونه . اون معلوم می کنه کی بهار می اد ، سال عوض می شه و ما می تونیم جشن بگیریم  دست اونه که چه روزی لباس مشکی بپوشیم و غصه دار بشیم برای سالگرد مردن پدر مادرو دوستامونو و کشته شده های زلزله بم و یازده سپتامبر... اصلا ورقای اونه که معلوم می کنه هر کدوممون کی بزرگ می شیم .دست اونه که کی بریم سر کار کی تعطیل کنیم و راه بیفتیم تو جاده شمال. روز مادر، روز پدر، روز معلم، روز دانشجو اصلا لعنتی به عاشق شدنمون هم کار داره یا ولنتاینه یا سپندرمذگان، من که می گم اگه یک دسیسه مخملی وجود داشته باشه خود بی وجودشه .دلیل دارم که می گم  مگر نه اینکه تو بعضی خونه ها قران هست تو بعضی تورات یا انجیل یه عده هم که به حافظ و هایدگر بسنده می کنن اصلا بعضی ها تمام ایدیولوژیشون شفاهیه  اما خونه ای نیست که توش تقویم پیدا نشه. آخ که اگه بک روز صبح تقویم های دیواری تمام بانک ها غیب بشه،بلندشی ببینی هیچکس نمی دونه امروز چند شنبه است چه ماهیه چه سالیه. اون وقت تازه می شه زندگی کرد . نمونه اش می شه همین امروز وسط تابستونیم و من هوس چهارشنبه سوری کردم .می خوام برم سیگارمو بذارم وسط حیاط هی از روش بپرم وبگم سرخی تو از من زردی من از تو.

 

 

نوشته شده در دوشنبه سی و یکم مرداد 1390ساعت 20:53 توسط خاله سوسکه ( بهار منصوری )| |

 

 

  تنهایی،

  رد موزون پاهایی است  

  که با هم می روند

  و هیچ وقت همدیگر را لگد نمی کنند

نوشته شده در دوشنبه سی و یکم مرداد 1390ساعت 2:15 توسط خاله سوسکه ( بهار منصوری )| |

 

 

  سوادش نم کشیده  من ،

  با  تو ، ما  نمی شود

  نشسته به انتطار سوم شخصی

                         که همیشه غایب است

نوشته شده در یکشنبه سی ام مرداد 1390ساعت 22:1 توسط خاله سوسکه ( بهار منصوری )| |

 

 

  خواستن ،همیشه  توانستن نیست

  گاهی فقط،

  داغ بزرگی است

         که تا ابد بر دلت می ماند

نوشته شده در یکشنبه سی ام مرداد 1390ساعت 0:0 توسط خاله سوسکه ( بهار منصوری )| |

توی یک موقعیت سخت قرار گرفتم . برام آرزو کنین تصمیمی نگیرم که سخت ترش کنه

نوشته شده در شنبه بیست و نهم مرداد 1390ساعت 13:9 توسط خاله سوسکه ( بهار منصوری )| |

 


نه هراسی از آتش جهنم دارم

           و نه شوقی به دیدن بهشت       

همه  ترس من از آن  است

  که خدایی باشد،

          و داد مرا از تو بستاند

نوشته شده در جمعه بیست و هشتم مرداد 1390ساعت 10:17 توسط خاله سوسکه ( بهار منصوری )| |



بیهوده تو را به بالینش آوردم

دست به یکی کرده اند

چشم های تو با  دل من

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم مرداد 1390ساعت 14:48 توسط خاله سوسکه ( بهار منصوری )| |




  • کجا می ری در این دنیای دیوانه
    مگر نه اسمان هر جا همین رنگ است
    به دنبال کدام تصویر می گردی
    تو پیشانی هر ایینه ای سنگ است

    تو از در جا زدن ماندن هراسانی
    من از رفتن به سوی تازه می ترسم
    تو هیچ اوازی از عشق را نمی خوانی
    من اما با کمی از بوسه می رقصم

    پناهی نیست اگر این خانه ویران شه
    تو اواره و من اشفته تر می شم
    تو می سوزی میان شعله غربت
    من از رگبار غمگینانه تر می شم

    تو یادت نیست ولی دستای ما یخ بود
    و هیچ فرقی نبود بین شب و خورشید
    با هم گل دادیم از همدیگه نوشیدیم
    و خون تازه تو رگهای ما جوشید

    از این تردید تو من نیمه جان می شم
    حالا که می روی از من قوی تر باش
    بزن محکم بزن این زخم کاری را
    خلاصم کن از این اما اگر ای کاش

    دارم یخ می زنم تنها رو این قله
    اگر چه وسعت دنیا زیر پامه
    چقد خوابم می اد چشمامو می بندم
    خدا رو شکر که رویای تو همرامه
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم مرداد 1390ساعت 8:27 توسط خاله سوسکه ( بهار منصوری )| |

 

 

  اتفاق سیاهی بود چشم هایت

  مثل لحظه بیگ بنگ

  و همه چیز از آن جا شروع شد

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1390ساعت 14:2 توسط خاله سوسکه ( بهار منصوری )| |

 

 مدتها ست

        چشم های من،   باز

       و پنجره های خانه،  بسته

                                     مانده اند

زلزله  نیامده و زنده به گور شده ام

شاید هنوز پیامبری نرسیده است

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1390ساعت 4:4 توسط خاله سوسکه ( بهار منصوری )| |

 

 

شماره درست است ، شما

  مشترک مورد نظررا عوضی گرفته اید

نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1390ساعت 3:2 توسط خاله سوسکه ( بهار منصوری )| |

 

 

  دلم کور شده و

      هر روز به زور،

          کسی از خیابان خاطره  ردش می کند

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1390ساعت 10:24 توسط خاله سوسکه ( بهار منصوری )| |

 

 

  پیش پای شما از در رفت

                           در رفت

  داوودی ها در به در شدند

 دست دراز تر از پا عرض کردستان را که درازتر از طول آن است گز می کنم

 آن طرف چیزی از من دراز به دراز روی پیاده رو جامانده

نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1390ساعت 4:16 توسط خاله سوسکه ( بهار منصوری )| |


چشم هایم به دریا خشکید

و هیچ لکه سیاهی  آبی زلالش را..

 فردا استخوان هایم در گلوی ماهی ها گیر خواهد کرد

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم مرداد 1390ساعت 1:7 توسط خاله سوسکه ( بهار منصوری )| |



  درست است که هیچ کس،

                        نظر مرا نپرسید

  ولی فرقی هم نمی کرد

  دنیا به اندازه کافی وسوسه برانگیز هست



نوشته شده در شنبه بیست و دوم مرداد 1390ساعت 21:55 توسط خاله سوسکه ( بهار منصوری )| |

 

 

  تو گل سرخ مهربونی هستی

  و هیچکس به اندازه تو من رو دوست نداشته

  ولی در سیاره من ،

        نه آب هست نه خاک

  من اونجا فقط یک نقاشی دارم

           که هر روز عاشقانه بوش می کنم

نوشته شده در شنبه بیست و دوم مرداد 1390ساعت 14:11 توسط خاله سوسکه ( بهار منصوری )| |



  چند روز پیش که سازمو  دو نیمه  کف هال پیدا کردم ، تازه فهمیدم که دیگه نمی شه. چند ساعتی بالای سرش نشستم سیم های آشفته شو از روی صورتش کنار زدم ،بغلش کردم،  نوازشش کردم. بعد بلند شدیم و رفتیم پیش یک سازنده که خیلی خوب بلده حادثه ها رو تعمیر کنه. بهم قول داد یک جوری درستش  کنه که هیچ کس نفهمه این ساز شکسته. ازش تشکر کردم همونطوری که هر روز  خدا رو شکر می کنم که چهار ستون بدنم سالمه. بعد  اومدم خونه یک مقاله خوندم که وقتی آدم عزیزشو از دست می ده باید چکار کنه. اون وقت  دفتر نت و پایه ساز رو برداشتم  لباسهای تو رو هم . همه رو گذاشتم جایی که نبینمشون. سازم تا ده روز دیگه آماده می شه .خودم هم این طوری که مقاله ها می گن به زودی حالم بهتر می شه .حداقلش اینه که این سردردا وپف دور چشام می خوابه .اون وقت دیگه کسی تا  نگام کنه نمی فهمه چه بلایی سرم اومده. فقط، فقط از اون روز موندم تو کار خدا. حالا ما اینکاره نیستیم و حالیمون نمی شه. خودش چطوری روش می شه بعد این همه دنیا یه  معاد یه روزه سر هم کنه دست و پامونو بچسبونه به هم و بعد بیاد بگه خوب  مثل روز اولتون شدین حالا بیاین می خوام حسابتونو  بذارم کف دستتون.

 

نوشته شده در شنبه بیست و دوم مرداد 1390ساعت 3:12 توسط خاله سوسکه ( بهار منصوری )| |



   یادم باشد

  یک بسته سوماتریپتان بخرم برای سرم که خیلی درد می کند

  و یک جفت دستکش ظرفشویی برای دست هایم

  چشم هایم را ببرم دکتر نکند ضعیف شده باشند

  موهایم باید مرتب شوند همین روز ها

  پاهایم یک جفت کفش راحت احتیاج دارند

  آه راستی یادم باشد

   امشب یک فاتحه هم برای دلم بخوانم

 

نوشته شده در جمعه بیست و یکم مرداد 1390ساعت 11:15 توسط خاله سوسکه ( بهار منصوری )| |


  

خوابیده ام میان بازو های تو

        و خواب آغوش او را می بینم

آفتاب که بزند

     من ، ناامید

        و تو ، پشیمان خواهیم شد

نوشته شده در پنجشنبه بیستم مرداد 1390ساعت 13:0 توسط خاله سوسکه ( بهار منصوری )| |



  در را که باز کنی مرا می بینی

   ایستاده ام کنار جوی

  و گنجشک ها میان انگشتهایم

                                     لانه کرده اند

نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم مرداد 1390ساعت 19:9 توسط خاله سوسکه ( بهار منصوری )| |

        اصلا فرض کن من هم قبول می کردم  و تو می آمدی. آن جفت چشم های عسلی را می آوردی و یک راست می نشستی روبروی پدرم . صورتت گر می گرفت.  دست هایت حتما عرق می کرد.مثل دست ها و صورت من که حتما آن لحظه ایستاده بودم پشت در .موهایم بلند بود آن وقت ها .می ریختمشان  تا پشت کمرم و کمرم هم هیچوقت درد نمی کرد. بعد حتما یکی مرا صدا می کرد. یکی که می دانست مهم نیست چقدر همه با این وصلت مخالف باشند. هیچ چیزی نمی تواند جلوی قلب های بیست ساله را بگیرد . هیچ چیز جز زمان.  تنها زمان است که می داند چطور می شود آرام آرام تو را پیش چشم های مراقب آیینه با یک نفر دیگر عوض کند.  که یک روز صبح بیدار شوی و ببینی یک نفربا نگاه کدر و لب های جمع شده درون آیینه به موهای خاکستریت زل زده . اگر آمده بودی حتما حالا آیینه مرا هم کنار تو می دید بالبخندی که حتما تا الان برای لب هایم گشاد شده بود  و پوستی که به تنم زار می زد. حتماهر روز  نگاه تو رامی دید که از تلفن من بازجویی می کند و دست های  مرا که پیرهن های  عطر آلوده ات را مواخذه می کنند.  اگر آمده بودی  امشب  هردویمان دراز کشیده بودیم کنار هم . تو داشتی روزنامه امروز و حرفهای دیروزت را با او مرور می کردی ومن ، این نامه را برای کس دیگری می نوشتم. من آن روز ساکت ماندم و  حالا  حتی  نام همدیگر راهم  به خاطر نمی آوریم اماخوب  می دانم که  تا ابد چشم های عسلی تو نگران موهای بلند من خواهند بود.تو نیامدی و ما هنوز برای هم پیر نشده ایم. می بینی چه خوب شد نیامدی.

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه هجدهم مرداد 1390ساعت 16:55 توسط خاله سوسکه ( بهار منصوری )| |

 

 

 

           آروم باش جون دلم ، آروم. می گذرند این روزهای بی پدر.تمام می شوند این شب های در به دری .دوباره کوله ات را می اندازی دوباره سبک می شوی. نفس به نفس می شوی با باد،  لب به لب با چشمه ، قدم به قدم با دشت.  باز تنت بوی خاک می گیرد، پوستت ، رنگ آفتاب. دوباره  شب ، زمین آبستن  راز می شود. دوباره  روز ، آسمان بهانه پرواز می شود.

                                         دوباره بهار می شوی، بهار

نوشته شده در دوشنبه هفدهم مرداد 1390ساعت 21:26 توسط خاله سوسکه ( بهار منصوری )| |



  دلی که می شکند

  آرزوهایش نیز،

  شکسته بر آورده می شوند

نوشته شده در دوشنبه هفدهم مرداد 1390ساعت 13:48 توسط خاله سوسکه ( بهار منصوری )| |

 

 

  من ،

عاشق ترین   هم که باشم

گاهی یادم می رود

                           که با تو           

                  خوشبخت ترین بودم

 

 تو ،

 فارغ ترین هم که باشی

        گاهی   یادت می افتد

                              که بی من

                               تنها ترین بودی

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم مرداد 1390ساعت 6:23 توسط خاله سوسکه ( بهار منصوری )| |



  کاش باز تب کنم دوباره

                      دلم سخت برایت تنگ شده

نوشته شده در شنبه پانزدهم مرداد 1390ساعت 23:56 توسط خاله سوسکه ( بهار منصوری )| |



وقتی کم می آوری تو شعر و داستان و موسیقی کردن کلامت

دست فکرای مسخره تو  می گیری وهمین طوری لخت می آریشون جلوی بقیه

بر من ببخشایید


این جا مهریه ات،

                 خونت،

                      دیه ات

                     حتی کلیه ات را ببخش

که عزیز می شوی، بزرگ می شوی برای همه

اما قلبت را نه

        که بخشیدنش

          خوارت می کند ،

                   کوچکت می کند

                               در چشم همه

نوشته شده در شنبه پانزدهم مرداد 1390ساعت 23:52 توسط خاله سوسکه ( بهار منصوری )| |

 

 

  نان را تو ببر

  که راهت بلند است و طاقتت کوتاه

  نمک را بگذار برای من

  می خواهم این زخم همیشه تازه بماند

نوشته شده در جمعه چهاردهم مرداد 1390ساعت 23:50 توسط خاله سوسکه ( بهار منصوری )| |

 

 

  حرمت آب را ریخته ای و دیگر

        تب کویر به پاشویه باران هم نمی شکند

نوشته شده در جمعه چهاردهم مرداد 1390ساعت 14:45 توسط خاله سوسکه ( بهار منصوری )| |

  



سلام ..

      من                  ،     .تو                       .آیا                ؟  یا        !    .        از      .    ؟!

با وجود   ،       که              ،               شد .

   (           )        .       :      . باهم              ،  شاید              !.

"                           "   ،  . اما                و          .احتمالا            او               ؟.


                                                               . ..ت  ... م.

                                                                                  بهار


نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم مرداد 1390ساعت 19:42 توسط خاله سوسکه ( بهار منصوری )| |

 

 

 درد ها گفتنی نیستند

  درد را نمی شود نوشت

             نمی شود فریاد کرد        

 درد را باید چشید

 در گرگ  ومیش تب کرده یک روز تابستان

  باید مچاله شوی درون خودت

  و آرام آرام دردت را از

          فنجان  قهوه ات  سر بکشی

 

نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم مرداد 1390ساعت 14:2 توسط خاله سوسکه ( بهار منصوری )| |

Design By : Mihantheme