سنگ کاغذ قیچی
مدام پرسه می زند پشت کاغذ های زرد، لای
موهای سفید ، دور
سیاهی های چشم ، شیادیست، که هر روز رنگمان می کند
این پرواز مرا به خانه می برد حتما اشتباهی شده من بلیط آن ابرها
را می خواستم فردا،
هوای شهرتان بارانی است
خلبان ، اقامت خوبی برایمان آرزو میکند احمق ، نمی داند من را از
تو جدا کرده است
بشکند، گیلاسی که سر ٌمستان نگه نمی دارد دیگر جز از ترک لب های تو ، نمی نوشم باید بروم پشت کوه ها سرنوشت خودم را بیابم شک دارم که اصلا
عمو زنجیر باف حلقه
های مرا بافته است یا نه ؟
برای کمک نایستید نه بنزین تمام
شده، نه پنچر
کرده ام راننده ای ام که نمی خواهد
به مقصدی برسد
از کفش های پاشنه بلندم به بعد جفت نشده ام حالا دلم ، پشت در
به انتظار لنگه اش خاک می خورد
نه تو با گیسوان من از دیوار ، بالا می آیی، نه من با طناب تو در چاه ، پایین می روم از من و
تو افسانه ای نخواهد ماند
عرق کرده اند، شیشه های پنجره و دست
های من تا خشک نشده اند،
برگرد
برای بردن دل ، باید سپر
بیندازی این جنگ را فقط ، دست های خالی می
برند
من از آمدن بهار ، و گرم شدن
هوا، می ترسم کسی نمی داند زیر برف ها ،
چه چیزی پنهان است
آنقدر دل شکانده ام، که بدانم نوبت خودم که
رسید، تکه هایش را
هم جمع نمی کنم
دستم را می برد
هوا سرد شده، باید برای دست هایت، شعر تازه
ای ببافم
شبیه من که باشی، صد و بیست و چهارهزار پیامبر هم ، بی فایده است کافی است شیطان لب تر کند امشب، رگ این شعر را می زنم فردا دیگر، کسی عاشقت
نخواهد بود
مسموم شده ام از بوسه هایی که، تاریخ مصرفشان گذشته بود باید می دانستم، رویاها
هم تاریخ انقضا دارند
تو دلواپس سوغات برگشتنت بودی من چمدان بزرگ را دیدم،
خیال کردم،
زیاد می مانی
من راس هر ساعت ، از تو می نویسم تو بی تاخیر در
شعرم ، مقصدت راعوض می کنی
من ناله می کنم ،آه ارضا شده ام تو درگوشم زمزمه می کنی دوستت دارم دروغ هردویمان مصلحتی
است
مامور سر شماری را می آورم توی خانه باید قاب های روی دیوار را بشمارد سایه مرد همسایه روی پرده اتاق هم هست و این مجری خوش ادای تلویزیون من خیلی سال است که با این آدم ها زندگی می
کنم
مهم نیست من نباشم،
یا تو کسی سراغ مرا، از تو نمی
گیرد کسی حال تو را ،
از من نمی پرسد
به شکافتن نیل و نیمه کردن ماه ، نیازی
نیست جهان، برای از هم گسیختن ، بی
پرواست پیامبر من را بگو که تکه های دلم
را، اگرهنوز معجزه
ای هست،
بچسباند
باید دور تمام شهر را ، نوار زرد بکشند می دانی روزانه چند نفر، در
این خیابان ها،
عاشق می شوند؟
| Design By : Mihantheme |

